آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
کتاب خانه اینجا یک کتاب خانه است و راژب هرچیزی ممکنست بحث شود مدتی ست زندانی خویشم
هرروز به بهانه ای شکنجه میکنم خود را.... شبها خود را بر میز محاکمه مینشانم و حکم به قصاص خویش میدهم باخاطراتی غبار گرفته درشبی سرد وظلمانی... صورتم سرخ به ضرب سیلی دستانم بسته به زنجیر انتقام... نگرانم از فرداهای مبهم و خسته و خشمگین و رنجور از گذشته ام.... به گوشه ای میروم وباچشمانی مضطرب و مملو از ترس باخود چنین زمزمه میکنم..... ای زندگی: مرا به تو امــــــــــــــــیدی نیست..... . . . . روزهای بی خاطـــــــره
شبهای بلند و یاد تـــــــــــو..... خنده هایت را هنوز بخاطر دارم کاش میشد باز در یک غروب خاطره انگیز دوباره با تـــــــــــــو قدمی زد.... یادت در شبهای پر از بی تابی لحظاتی ارامم میکند... اما گذر لحظه ها نبودنت , همه ی بودنم را به اتش میـــــــــــکشد.... میدانم میدانم که هیچگاه دیگـــــر برنمیگردی..... زندگی پس از تــــــــو درمیان خاکستر خاطـــــــــرات سوخته ات به یکباره جــــــــــان سپرد در درونم...... نظرات شما عزیزان: جمعه 31 مرداد 1393برچسب:, :: 23:45 :: نويسنده : ehsan
![]() ![]() |