آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
کتاب خانه اینجا یک کتاب خانه است و راژب هرچیزی ممکنست بحث شود در روزگار غریبی که سزای خوب بودن,خنجر از پشت خوردن است.... پس بزن که سزای من,از درد به خود پیچیدن است
بزن که یک عمر تکرار اشتباه ,داستان تکراری زندگی ام شده است... بزن که من ادم نمیشوم بزن تا که احساسات گرانم را به بهایی ارزان نفروشم دیـگــــــــــــر بزن که سزای قلب ساده ی من,همین خنجرهای به زهر اغشته ی توست.... بزن تا شاید فهمیدم که همیشه خوب بودن,خوب نیست و گاهی باید بد بود,بد... فرو کن خنجرت را نارفیق ,تا که دردش بیدارم کند از خوابی که در ان همه را خوب می بینم بزن ,بزن که سزایم مـــــــــــــــــرگ است.................. . . . . حس غریبی دارم این روزها همان حسی که تمام وجودم را به سکوت وادار کرده است.... احساس سربازی را دارم که در میدان جنگ تا توان داشته جنگیده.... حالا زخمی و رنجور توانش را زخم ها و جراحات گرفته اند... ودر وسط میدان جنگ بر زمین افتاده است نه دیگر توان جنگیدن دارد و نه امیدی به زنده ماندن... و دعا میکند برای زودتر رها شدن و پریدن.... اری .... لحظات سختی ست لحظات جان کندن.............
نظرات شما عزیزان: جمعه 31 مرداد 1393برچسب:, :: 22:55 :: نويسنده : ehsan
![]() ![]() |